تبليغاتX
زلال معلمی

يك روز در ايام محرم در كلاس زبان صحبت از مراسم عزاداري ايرانيان مقيم مالزي براي امام حسين (ع) شد. هر كس نظري داشت يكي از شخصيت والاي امام حسين (ع) حرف مي زد، ديگري از اقدام شايسته سفارت خانه ايران به خاطر برگزاري مراسم و بعضي ها راجع به غذاي خوشمزه كه در پايان مراسم به عزاداران مي دهند. بحث گرم بود كه يكي از ميان بچه ها با حالت اعتراض گفت توي همه اديان قهرمان هاي زيادي بودند كه براي دفاع از هم نوع جنگيدند و در نهايت بي عدالتي به بدترين شكل ممكن كشته شدند و تموم شد و رفت. امام حسين (ع) هم 1000 سال پيش يه كاري كرد كه هر كس جاي آن بود همين كار را مي كرد پس فوق العاده نبوده به نظر من اين مراسم فقط جنبه FUN (سرگرمي) داره و مردم فقط براي وقت گذراني و دختربازي و... تو اين مراسم شركت مي كنند، من كه اصلا قبول ندارم.

خلاصه اين هم نظري بود. بعد از كلاس همين فرد مي خواست يك مسئله حيثيتي را برامون تعريف كنه با تعصب خاصي گفت: تو را خدا، تو را به ابوالفضل به كسي نگيدا.

 

خيلي براي من جالب بود كسي كه ادعاي روشن فكريش مي شد و امام ها را قبول نداشت اين قدر از حضرت ابوالفضل (ع) حساب مي برد!

 

+ نوشته شده توسط حیدرزاده در سه شنبه 18 تیر1387 و ساعت 20:23 |

قابل توجه زوج هاي جوان كه از تربيت تنها فرزند خود عاجز هستند.

در اين مدتي كه در مالزي هستم با خانمي آشنا شدم كه به اتفاق هم به كلاس زبان مي رفتيم و در طول مسير با هم راجع به مسائل مختلف از جمله خانواده هايمان صحبت مي كرديم.

روزي به من گفت كه مامانم معاون مدرسه بود و با وجود شاغل بودن به ما 5 تا هم ميرسيد با تعجب گفتم ماشالله 5 تا. با لبخند جواب داد ما 5 قلو بوديم. از شدت تعجب بهت زده شده بودم تا حالا با بيش از دو قلو برخورد نكرده بودم چند روز مرتب به فكر اوضاع و احوال 5 قلوها و صبر و تحمل پدر و مادرشون بودم.

دوست خوب من و خواهر و برادرانش جزئ اولين 5 قلوهاي ايران هستند كه در سال 1354 متولد شدند. و با اينكه بعضي از خانواده ها كه فرزند نداشتند و درخواست سرپرستي اين بچه ها را مي كردند، مادر مهربونشون قبول نمي كنه و هر 5 تا را خودش بزرگ مي كند.

 

اين 5 تا الان 32 سال دارند

 و به ترتيب اسماشون محمدرضا، علي، آتنا،‌ آنيتا و تانيا است.

 

و جالب اينكه به ترتيب تولد بلند قد تا كوتاه قد هستند. 5 قلوها همگي تحصيلات دانشگاهي دارند و در صحت و سلامتي به سر مي برند.

براي اين 5 قلو ها آرزوي سلامتي مي كنم و به پدر و مادرشون هم خسته نباشيد مي گم.

 

+ نوشته شده توسط حیدرزاده در سه شنبه 18 تیر1387 و ساعت 20:21 |

به مناسبت حضور كودكان

در دومين جشنواره نقاشي جهان اسلام با موضوع

«من و خدا»

 

چند روز پيش از طريق اينترنت متوجه شدم كه گروه مكعب هنر با مديريت آ قاي محمدرضا كمره اي براي دومين بار اقدام به برگزاري جشنواره نقاشي من و خدا مي كند. من دو سال پيش در جريان اين جشنواره بودم و خيلي خوشحالم كه دوباره اين جشنواره برگزار مي شود. براي دست اندر كاران اين جشنواره آرزوي موفقيت مي كنم.

با شنيدن اين خبر به ياد خاطره اي افتادم كه اميدوارم مورد توجه مسئولين جشنواره قرار بگيرد.

دو سال پيش من به عنوان مجري جشنواره اسامي برندگان را قرائت مي كردم و با ذوق و هيجان بچه ها و والدينشون و حتي ذوق كودكانه بعضي از مادربزرگ ها روبرو مي شدم كه لحظات شيريني را در ذهنم به يادگار گذاشت. اما متاسفانه صحنه اي كه در اين دو سال از ذهنم پاك نشده صحنه اعتراض يك پدر بود كه به اتفاق كودك خود به عنوان يكي از برندگان به جشنواره دعوت شده بودند آنها از شهرستاني آمده بودند كه اسمش را به خاطر نمي آورم و بديهي است كه منتظر اعلام اسم كودك خود بودند. اما هر چه تا پايان جشنواره صبر كردند اسم كودكشون اعلام نشد و جايزه اي هم نگرفت. بعد كه اعتراض پدر نافرجام و بي نتيجه ماند، با لحني تاثرآميز گفت:

پسرم ميگه من ديگه با خدا قهرم...

 

دلم مي خواست بچه را بغل كنم و بگم... اما چي بگم؟ هيچي نتونستم بگم و آنها با حالت قهر از ما دور شدند.

اميدوارم مديريت محترم جشنواره اين بار با توجه و احتياط بيشتر اقدام به معرفي اسامي برندگان نمايد تا روح لطيف كودكان آزرده نگردد و خاطره شيريني از اين جشنواره در خاطر نازنين شان به يادگار بماند.

 

در اصول تربيتي ريشه اصلي كه بايد آن را آبياري كرد همان اعتقاد به خداست.

شهيد مطهري

 

+ نوشته شده توسط حیدرزاده در جمعه 7 تیر1387 و ساعت 20:41 |

برجهاي پتروناس با ارتفاع 452 متر بلندترين برجهاي دوقلوي دنيا هستند.

اين دو برج با معماري اسلامي مدرن خود يكي از زيباترين سازه هاي عصر حاضر به شمار مي روند و هر كدام داراي 88 طبقه بوده كه توسط پل دو طبقه اي در ميان آنها در طبقه 41و 42 به هم متصل شده اند.

پارك و مركز خريد در پايين اين دو برج از مكانهاي ديدني مي باشد.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حیدرزاده در دوشنبه 3 تیر1387 و ساعت 19:16 |

يكي از مكانهاي زيبا و ديدني در مالزي باغ اركيده مي باشد. اين باغ مزين است به انواع گلهاي اركيده در رنگهاي قرمز، بنفش، نارنجي. وجود آب نماهاي زيبا جذابيت باغ اركيده را دو چندان مي كند.

در بين گل ها گونه هاي مختلف گياهي با شكل هاي عجيب ديده مي شود.

اميدوارم تصاوير زير گوياي بخشي از زيبايي هاي اين باغ باشد.

 

گل هاي اركيده را با مهر تقديم دوستان مي كنم.

 

 

باغ اركيده مالزي


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حیدرزاده در دوشنبه 3 تیر1387 و ساعت 19:14 |

از زمانيكه به مالزي آمده ام با افراد زيادي آشنا شدم و صرف نظر از اعتقادات و نوع پوششان با ايشان ارتباط برقرار مي كردم. بعضي از اين ارتباط ها همچنان در نهايت دوستي و صميميت ادامه دارد.

يكي از اين افراد خانم بسيار مهرباني است كه در ايران پرستار بوده است. و ما با هم به كلاس زبان مي رفتيم و به تدريج بر عمق دوستي مان افزوده مي شد. اين خانم حجاب ندارد و نماز هم نمي خواند اما انسان شريفي است. و در نهايت مهرباني بدون اينكه انتظاري داشته باشد از همياري و كمك به هم نوع خود دريغ نمي كند.

مدتي از اقامت ما مي گذشت كه من سخت بيمار شدم و اين خانم با مهرباني از من پرستاري مي كرد از پختن غذا و تمييز گردن خانه تا خريد و...

من هم بنا بر اعتقاداتم و وظيفه اي كه در مقابل نعمت هاي خدا داشتم از انجام فريضه نماز غفلت نمي كردم و  نمازم را هر چند نشسته و به سختي مي خواندم و گاهي دوستم شاهد انجام اين فريضه بود و گاهي درباره نماز و خدا و... صحبت مي كرديم و نتيجه گيري را به خودش مي سپردم كه خواه پند گيرد خواه ملال و هيچ خوفي را از جانب خدا برايش ايجاد نمي كردم و مرتب از مهرباني خالق و اشتياقي كه او از حضور بنده اش دارد حرف ميزدم.

 

بعد از مدتي امروز كه به لطف خدا بهبودي يافتم به ديدنشان رفتيم و دوستم با شور و اشتياق به من گفت:

 

دوست جونم الان مدتي من هم نماز مي خونم و موقع نماز با عجله آماده مي شم و به خدا مي گم:

"خدا جونم فقط خونه فلاني نرو خونه ما هم بيا"

 

 

معلم بايد الگو باشد نه الگو نما

 

+ نوشته شده توسط حیدرزاده در شنبه 1 تیر1387 و ساعت 19:51 |

چند روز پيش به پاركی در نزديکی منزل رفتيم. شور و هيجان بچه هاي كه اونجا مشغول بازي بودند حال و هواي خاصي به پارك داده بود در بين اين جمع كه تقريبا 10 تا 16 سال سن داشتند دختري بازي نمي كرد يعني همگي پسر بودند كه عده اي از ايشان فوتبال بازي مي كردند و عده اي هم با نشاط تشويقشان مي كردند و كوچكترها هم تاب بازي ميكردند.

تعدادي دختر هم در همين سن و سال روي نيمكت ها نشسته بودند و با همديگه حرف ميزدند.

اين جا مالزي كشور آزاديه و هر كس مطابق با اعتقادات و سليقه خودش آزادانه و با امنيت اجتماعي بالا روزگار را مي گذرونه.

 

همچنان تو حال و هواي خودم بودم و به اوضاع و احوال مالايايي ها و پيشرفتشون فكر مي كردم كه يكهو متوجه شدم بچه ها از پارك بيرون ميرن. هنگام بيرون رفتن آنها از پارك، يكي از پسرهاي نوجوان چند بار الله اكبر گفت. رفتن اونها، اون هم همگي با هم برام سئوال بر انگيز بود كه يكدفعه متوجه شدم به خاطر نزديك شدن وقت نماز مغرب بچه ها براي اداي فريضه نماز راهي مسجد شدند كه نزديك اونجاست.

در بهت و حيرت بودم كه صداي اذان از مناره هاي مسجد بلند شد...

 

نا خودآگاه به ياد روزهايي افتادم كه ناظم مدرسه گاهي با عصبانيت و گاهي با مهرباني به دانش آموزان التماس مي كرد تا در نماز جماعت شركت كنند چون بايد به زودي گزارشي از برگزاري با شكوه نماز به اداره اموزش و پرورش ارائه ميكرد...

+ نوشته شده توسط حیدرزاده در جمعه 31 خرداد1387 و ساعت 19:8 |

مسجد جامع با بيش از يكصد سال قدمت اولين مسجد كوالالامپور مي باشد و تا پيش از ساختن مسجد ملي بزرگترين مسجد شهر نيز بوده است. معماري سبك مغول جلوه كم نظيري به اين مسجد تاريخي داده است.

تصاوير زير قسمت هايي از اين مسجد مي باشد.

+ نوشته شده توسط حیدرزاده در دوشنبه 27 خرداد1387 و ساعت 19:6 |

بسم الله الرحمن الرحيم

 يك روز به اتفاق همسرم براي بازديد از يك معبد به نام Batu Caves رفتيم. اين معبد هندي در شهر كوالالامپور پايتخت كشور مالزي قرار دارد. در بدو ورود به معبد با گروهي زائر هندي مواجه شديم كه براي انجام اعمال عبادي خود به معبد آمده بودند.

در ابتدا از تماشاي صحنه عبادت ايشان امتناع كردم. اما وقتي با تعجب همسرم مواجه شدم تصميم گرفتم كم كم صحنه مورد نظر را ببينم.

 

با تماشاي اين گروه غرور خاصي را به خاطر مسلمان بودن در وجودم حس كردم. عزت و بندگي مسلمانان در مقابل پروردگار يكتا اصلا قابل مقايسه با اعمال عبادي ايشان نبود.

ناخوداگاه به ياد سخني از امير المومنين علي (ع) افتادم:

"پروردگارا افتخار براي من همان بس كه بنده توام و عزت براي من همين بس كه بالاي سر من تويي."

با تماشاي عكس هاي زير خودتون درباره اين مسئله اضهار نظر كنيد.

 

 مجسمه 43 متري

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط حیدرزاده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 و ساعت 20:33 |

با شروع ماه محرم مدتي است كه با افكار جديد نسبت به امامت،  فلسفه عزا داري و... آشنا شده ام كه سخت من را تحت تاثير قرار داده بود. احساس مي كردم كه گم شده ام. مفاهيم و ارزشهايي كه روح و جان من با آنها عجين شده بود و من قلبا نسبت به آنها تعلق خاطر داشتم در غربت و تنهايي زير سوال مي رفت و احساس تنهايي ام بيشتر مي شد مرتب با خود و خدايم مي گفتم حقيقت چيست؟؟؟ اطرافييانم اين مسائل را با مشكلات اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي و به طور كل به حكومت كشورم ربط مي دادند. حس گم گشتگي ام بيشتر مي شد، ولي همچنان قلبم به عشق اهل بيت(ع) مي تپيد. به تامل در مورد اين موضوع پرداختم. قدري مطالعه كردم. سوالها و شبهات را در ذهنم مرور كردم:

  • آدم ها و قهرمانهاي زيادي براي دفاع از حق و مظلوم قيام كردند و كشته شدند. امام حسين هم مثل آنها؟
  • چرا مردم بايد مدت طولاني را عزا بگيرند، آن هم براي اتفاقي كه 1400 سال پيش رخ داده؟
  • عزاداري صرفا سرگرمي است؟ بدعتي است كه از زمان صفويه به يادگار مانده است.
  • ابزاری است برای اینکه مردم ایران کمتر به مشکلات اقتصادی و سیاسی و ... دامن بزنند.
  • و...

 

 

بعد از استمداد از خداي مهربان به نتايج زير دست يافتم:

  1. متعالي بودن هدف امام حسين (ع) كه همان احياي سنت پيامبر (ص) است. فسق و فجور یزید به عنوان کسی که ادعای خلافت مسلمین را میکرد، در حدی بود که امام حسین (ع) با قیام خود، چهره واقعی یزید را به عالمیان معرفی کرد. احیای عزاداری روحیه ظلم ستیزی را در بین مردم ایجاد می کند.
  2. آسيب شناسي مراسم عزاداري و جلو گيري از اشاعه تحريفات در ميان مردم باید از سوی مقام مسئول مورد عنایت بیشتری قرار بگیرد.

 

در آخر از خداي نازنينم خواستم تا اسلام و شيعه را بيشتر بشناسم.

واما مراسم روز عاشورا حضور پر شور ايرانيان مقيم مالزي در مراسم واقعا باعث شگفتي ام شد. در ميان ايشان شيعيان مالايايي و پاكستاني و حتي اروپایي مرا به ياد شعر ماندگار محتشم انداخت كه:

 

باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است

باز اين چه نوح و چه عزا و ماتم است.

 

+ نوشته شده توسط حیدرزاده در چهارشنبه 3 بهمن1386 و ساعت 18:44 |

به نام خداي پروانه ها

 

امروز براي بازديد از باغ پروانه ها راهي شديم. اين مكان در مرکز كوالالامپور واقع شده است. وقتي رسيديم مثل اين بود كه وارد قطعه اي از بهشت شديم. پروانه با پروازشون و گاهي توقف روي گل ها، زيبايي بالهاشون را به رخ مي كشيدند. تنوع رنگ بال هاشون بسيار زياد بود. از تماشاي اين همه رنگ و زيبايي شگفت زده شده بودم و ناخودآگاه ذكر الله اكبر بر زبانم جاري شد. به راستي كه خدا چه قدر بزرگ است. آن موقع آرزو كردم كه ايكاش دانش آموزها اينجا بودند و از اين همه زيبايي لذت مي بردند و من در پايان، درس خداشناسي را براشون توضيح مي دادم. وقتي اين مطلب را مي نوشتم به ياد شعر زيباي مرحوم قيصر امين پور افتادم كه براتون مي نويسم.

 

پیش از اینها

پیش از اینها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره، پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، کهکشان

رعد و برق شب، طنین خنده اش
سیل و طوفان، نعرة توفنده اش

دکمة پیراهن او، آفتاب
برق تیغ و خنجر او، ماهتاب

هیچ کس از او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان، دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم، از خود، از خدا
از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می گفتند: این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم، کورت می کند
تا شدی نزدیک، دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پا، لنگت می کند

تا خطا کردی، عذابت می کند
در میان آتش، آبت می کند

با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خندة خشم خدا

نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم، همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صدها مسأله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه، در یک روستا
خانه ای دیدیم، خوب و آشنا

زود پرسیدم: پدر، اینجا کجاست؟
گفت: اینجا خانة خوب خداست!

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضوئی، دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفتگویی تازه کرد

گفتمش: پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟

گفت: آری، خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آئینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانیهای اوست
حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست، معنی می دهد
قهر هم با دوست، معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است

تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان و آشناست

دوستی، از من به من نزدیکتر
از رگ گردن به من نزدیکتر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود

می توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد
سفرة دل را برایش باز کرد

می توان دربارة گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفتپشت این سوسک ها شبیه چیست!؟

می توان با او صمیمی حرف زد

 مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت، آواز خواند

می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان دربارة هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت

 

 

 

مثل این شعر روان و آشنا:
«پیش از اینها فکر می کردم خدا ...»

 

+ نوشته شده توسط حیدرزاده در شنبه 8 دی1386 و ساعت 20:30 |

به نام خالق انديشه

قد اكمل الدين يوم الغدير

 امروز عيد سعيد غدير است. اين روز را كه روز اكمل دين است از صميم قلب به همه شيعيان جهان تبريك و تهنييت عرض مي كنم. اين عيد در مالزي با تمام عيدها فرق داشت. اصلا كسي به ياد اين عيد نبود حتي هم وطنان ما به فكر كريسمس و بازديد از اماكني كه با پاپا نوئل، آدم برفي و كاج تز ئين شده بود بودند...

غربت و مظلو ميت حضرت علي و شيعه كاملا مشهود بود. و تاسف بارتر اينكه تعاليم ديني ما عليرغم غنايي كه دارند اين قدر بر پايه هاي سست آموزش داده شده اند كه جوانان ايراني به محض ورود به اينجا همه اعتقادات خود را زير سوال مي بردند و بر نوع نگرش خود تاسف مي خورند. در حالي كه به قول استاد مطهري راهي كه در شيعه است راه عقل است.

اي كاش با تعاليم ديني كه به دانش آموزان مي داديم قدري هم آنها را به تفكر وا مي داشتيم. مولفين محترم كتب آموزشي كمي تامل كنند. آيا زمان آن نرسيده است كه فرزندانمان طبق فرمايش امام علي متناسب با زمان تربيت كنيم؟  

 
به اميد اينكه همه ما توفيق شناخت دين خود را به بهترين شكل ممكن پيدا كنيم
.

يا علي
+ نوشته شده توسط حیدرزاده در چهارشنبه 5 دی1386 و ساعت 20:46 |
با سلام. مدتي است كه به وبلاگم سر نزدم و مطلب جديدي ننوشتم. علتش مسافرتيه كه برام پيش آمده. دو ماه پيش من به اتفاق همسرم به مالزي آمديم و قراره كه يك سال اينجا بمونيم. اينجا زندگي خوب و راحتي داريم اما دوري از دانش آموزها و مدرسه برام سخته بعضي وقت ها خواب شون را مي بينم.
به نيت ارائه خدمت به دانش آموزان ايراني مقيم مالزي كه مشاور و مربي پرورشي ندارند، به مدرسه ايراني ها رفتم. مدير مدرسه دكتر يوسفي گفتند بايد از سفارت ايران نامه بيارم. به سفارت خانه رفتم به دنبال جلسه اي كه با ايشون داشتم به من پيشنهاد دادند تا در دانشگاه UKM براي دانشجويان ايراني كارگاه مهارتهاي زندگي را برگزار كنم. در حال حاضر مشغول خدمت به دانشجويان ايراني در مالزي هستم.

يك معلم واقعي تنها در ميان دانشجويان معلم نيست.
او بايد در هر محيط و با هر فردي كه مواجه مي شود، نقش بزرگ مسئوليت خود را فراموش نكند. "هوشيار"

+ نوشته شده توسط حیدرزاده در یکشنبه 2 دی1386 و ساعت 14:1 |

امروز براي رفتن به اداره در ايستگاه اتوبوس منتظر اتوبوس بودم كه مرد معتادي ضمن سيگار كشيدن در شرف افتادن در جوي آب بود. در كنارش پيرزني نا بينا نشسته بود كه ظاهرا

مادرش بود. به محض مستقر شدن در اتوبوس مادر پير با دست گذاشتن بر احساسات مردم با اين مضمون كه( نابينا ام بيمارم كمكي به من بكنيد خدا به شما سلامتي بده و...) سبب شد تا صداي باز شدن كيف خانم هاي دل رحم به گوش برسد. يكي از خانم ها كه فقط 500 تومان داشت با اجازه از خانم پير زن 500 تومان را گذاشت و 300 تومان بقيه را برداشت. اما نكته قابل تامل اينكه مسافرهاي دل رحم ساده لوح خبر نداشتند كه با اين عمل خير خواهانه هزينه اعتياد پسر بي خاصيت  پيرزن را تامين ميكنند...

اي كاش با كمي تدبير صرف نظر از احساسات كمك هايمان را به افراد مستحق برسانيم.

 

 

در ماه مبارك رمضان نيازمند دعاي خير شما هستم.

+ نوشته شده توسط حیدرزاده در یکشنبه 8 مهر1386 و ساعت 22:19 |

حقوق شوهر:

  1. تمكين زوجه: داشتن رابطه آميزشي با زن از حقوق شوهر است و زن نمي تواند در اين مورد شوهر را مانع شود (مگر عذر زيستي يا شرعي)
  2. اطاعت و فرمان برداري: البته نه بر اساس هوس شوهر. مثلا شوهر حق ندارد زمينه گناه زن را فراهم كند.
  3. حفظ عفت خود: زن حق ندارد بدون اجازه همسر از خانه خارج شود.
  4. حفظ عفت شوهر: زن بايد بداند كه شوهر در معرض لغزيدن هاست (ديدار چهره هاي گوناگون زنان آلوده و هوس باز، تنوع هاي متعدد در خيابان ها گمراه كننده است) حق مرد است كه از آراستگي همسر خود بهره مند شود. زن با آرايش مناسب مي تواند عفت و پاكي چشم شوهر را تضمين كند.

 حقوق زن:

  1. تهيه لوازم زندگي. (پيامبر اكرم (ص): خوراك و پوشاك زنان به نحو معروف بر شما مردان واجب است.)
  2. مباشرت مرد با زن
  3. احترام به زن
  4. آراسته و پاكيزه بودن: همان طور كه مرد، دوست دارد زن پاكيزه و خوش لباس باشد، زن هم اين توقع را از مرد دارد. نظافت، پاكي، حمام، مسواك و ساير زينت هاي حلال بر اندام مرد، زن را راضي و خوشدل مي كند.
  5. خوش زباني و مدارا: درشت گويي، بد زباني، تندي، سخت گيري طرف مقابل انسان را هر كه باشد وادار به عكس العمل مي كند.
    بنا به فرمايش حضرت محمد (ص)، المرئته ريحانه. زن همچون گل است. در نتيجه بايد متناسب با لطافت روحي زن رفتار نمود.
+ نوشته شده توسط حیدرزاده در پنجشنبه 25 مرداد1386 و ساعت 17:42 |

مدرسه اي كه من در آن مشغول خدمت هستم مشاور ندارد و من با مشاهده مشكلات متعدد دانش آموزان بر آن شدم تا با استفاده از مطالعات روانشناسي و مشاوره در حد بضاعت خود گامي در جهت رفع مشكلات ايشان بردارم. مدير مدرسه كه به توانمندي من در اين زمينه واقف بود، از من خواست كه تدريس در كلاس هاي آموزش خانواده مدرسه را به عهده بگيرم.

خوشبختانه مباحث فوق مورد استقبال اوليا دانش آموزان قرار گرفت. تعطيلات تابستان فرصت خوبي است تا اين مطا لب را در اختيار شما دوستان خوب بگذارم.

به اميد اينكه مورد استفاده مربيان عزيز تربيتي قرار بگيرد.

مطالبي كه در ذيل مي خوانيد چكيده اي از مباحث آموزش خانواده مي باشد.

منابع: روانشناسي رشد( دكتر حسين لطف آ بادي)- نظام حيات خانواده(دكتر علي قائمي)-  روانشناسي تربيتي ( دكتر علي اكبر سيف آبادي )آموزش خانواده- بخش هاي از سخنراني استاد محترم آقاي دكتر ايماني در دوره كارشناسي و...

 

چگونه همسرمان را همراه خود كنيم؟

1.  روزي چندبار از همسرتان تعريف كنيد. وقتي به رفتارها و افكار خوب همسرتان توجه مي كنيد در واقع او را تشويق مي كنيد رفتارهاي بهتري از خود بروز دهد. براي اينكه تعريف شما خالصانه باشد سعي كنيد ويژگي هاي مثبت را ببينيد.

2.     با مهرباني و صداقت با همسرتان صحبت كنيد.

3.     حتي اگر همسرتان شما را ناراحت كرد آدم نازنيني باشيد.

4.     بد خلقي باعث مي شود همسرتان از شما فاصله بگيرد. شوخ طبع و خوش رو باشيد.

5.     احساس نياز به همسرتان را در خود پرورش دهيد.

6.  عمده ترين دليل بقاي زندگي مشترك وجود روحيه و نگرش مثبت طرفين است. شوخ طبعي- خوش رويي- خوش خلقي

+ نوشته شده توسط حیدرزاده در جمعه 29 تیر1386 و ساعت 20:37 |

چند روز پيش در اتوبوس از پنجره  بلوار را نگاه مي كردم كه چراغ قرمز شد و با توقف اتوبوس نگاه جستجو گر من به  يك دختر 4-5 ساله (دوره گرد) افتاد كه براي رفع خستگي جسم رنجورش روي سنگي در بلوار بود نشسته بود و انگار وجود نحيفش هيچ نسبتي با شيطنت ها و بازي گوشي هاي كودكانه ندارد...

 

نا خود آگاه به ياد شعر نيما افتادم:

آي آدم ها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد، يك نفر در آب دارد مي سپارد جان ...

 

 

به اميد روزي كه هيچ كودكي در خرد سالي به كهن سالي نرسد.

 

غريبانه 1غريبانه 2

+ نوشته شده توسط حیدرزاده در چهارشنبه 30 خرداد1386 و ساعت 0:35 |

مهربانييك روز وقتي در اتاقم مشغول كار بودم، احساس كردم صداي جيك جيك جوجه مياد. به خودم گفتم شايد صداي گوشي يكي از همكارهاست. اما صدا همچنان ادامه داشت، به طرف صدا رفتم ديدم تو راهرو مدرسه از يه كارتون صداي جوجه مي ياد. در كارتون را باز كردم، واقعا يه جوجه طلايي كوچولو بود. خيلي هيجان زده شدم يك دفعه ديدم دانش آموز اول راهنمايي سراسيمه خودش را به سمت جوجه رسوند و گفت: خانم جوجه مون. با تعجب پرسيدم جوجه شماست؟ بچه هاي ديگه گفتند: خانم تو جامداديش بود. از دانش آموز خواستم كه توضيح بده. گفت: خانم ما ديروز سر راه اين جوجه را خريديم، وقتي برديم خانه مامانمون اجازه نداد نگهش داريم و گفت: فردا پسش ميدي. دلم نيومد پسش بدم . باخودم آوردم مدرسه، گذاشتمش تو جامداديم يه كمي هم خوراكي براش گذاشتم و توي سوراخي ديوار قايمش كردم. ببينيد چه نازه، حالا چي كارش كنم؟    

 

به اميد اين كه هيچ موجودي بي پناه نباشه.

در پناه سايه سار مهر الهي پاينده باشيد.

+ نوشته شده توسط حیدرزاده در دوشنبه 21 خرداد1386 و ساعت 1:7 |

امروز چهارشنبه 15 اردیبهشت ماه در دفتر مدرسه یکی از دانش آموزان را که مشکلات متعدد اخلاقی و رفتاری داشت دیدم که به اتفاق یک خانم که بسیار شبیه خودش بود وارد شد. می دونستم نیلوفر جدا از مادرش زندگی می کنه. وقتی آن خانم را همراهش دیدم نا خود اگاه حدس زدم که مادر نیلوفر است. بی نهایت خوشحال شدم. نیلوفر نسبت به مادرش خیلی بی تفاوت بودو مادرش با التماس محبت فرزندش را گدایی می کرد. از دخترش خواهش می کرد که با او صحبت کند. (من مامانتم یادت میاد کوچولو بودی شبها کنارت می خوابیدم باهم بازی می کردیم و...) از بی تفاوتی نیلوفر خیلی متاسف شدم کمی با او صحبت کردم تا راضی شد یه بوس کوچولو به مادرش بده. مادر نیلوفر یک عروسک برای تولدش اورده بود که اسمش و گذا شتیم نی نی. نیلوفر سه سال بود که مادرش رو ندیده بود و جالب این که مادرش بین دانش آموزان دنبالش می گشت چون نیلوفر نسبت به سه سال قبل خیلی بزرگتر شده بود و قیافش تغییر کرده بود.

 

به امید اینکه هیچ فرزندی از مهر مادری محروم نشود.

ني ني عروسك

+ نوشته شده توسط حیدرزاده در شنبه 15 اردیبهشت1386 و ساعت 20:15 |

یا من اسمه دواء و ذکره شفاء

 

ابتلائات و امتحانات الهی وسیله ای است برای تربیت انسان

 

 

از دوران تربیت معلم تا حالا که ۹ سال می گذرد دوستان خوبی دارم که همچنان با یکدیگر در ارتباط هستیم. از میان این دوستان متاسفانه یکی شان صبح روز عروسی اش دچار بیماری هولناک MS می شود. و دختری که آماده می شد تا رخت عروسی به تن کند، ناگهان در رختخواب بیماری ماندگار شد. الان چهار سال از این اتفاق می گذرد و هر سال عید من و دوستانم به اتفاق استاد مهربانم سرکار خانم تعادلی به عیادتش می رویم. امروز هم به دیدن دوست بیمارمان رفتیم که در روحیه او تاثیر خوبی داشت.

از شما دوستان خوبم می خواهم که قدر صحت و تندرستی خود را بدانید و شاکر این نعمت الهی باشید.

برای شفای دوست من هم بسیار دعا کنید.

+ نوشته شده توسط حیدرزاده در چهارشنبه 8 فروردین1386 و ساعت 21:30 |

در عصر تکنولوژی، شهر قشنگ هنوز وجود دارد ...

شهر قشنگ

+ نوشته شده توسط حیدرزاده در سه شنبه 29 اسفند1385 و ساعت 0:5 |

دوشنبه شب یکی از دوستانم با من تماس گرفت و بعد از احوال پرسی و ... از من پرسد که مشهد نمی ری؟ یکدفعه غافل گیر شدم. پیش از این تلفن، ذهنم سخت درگیر مسئله خاصی بود که نهایتا من را به سمت تصمیمی عجولانه سوق می داد. اشک در چشمانم جمع شد، نرمی و لطافت آن را بر گونه هایم حس کردم. دوستم منتظر جواب من بود. و من سکوت کرده بودم. خیلی عجیب بود. انگار که اما رضا (ع) با مهربانی اش می خواست مانع از تصمیم من شود و یا فرصتی برایم فراهم کند که شتابزده تصمیم نگیرم. اگه حمل بر خودستایی نشده باشه احساس خوبی از رابطه ی قلبی که با امام نازنین پیدا کرده بودم، داشتم.

به هر ترتیب قرار شد چهارشنبه شب ساعت 9 راهی سفر مشهد بشوم. در این سفر من با تعدادی از دانش آموزان دختر پیش دانشگاهی که دوستم سرپرستی آنها را به عهده داشت، همسفر شدم.

من در این سفر به خوبی تونستم با دانش آموزان ارتباط برقرار کنم. یکی از موثرترین راه های برقراری ارتباط با آنها یک دفتر زیبا بود که کلی مطلب جالب و جذاب توی اون آرشیو کردم، درباره همه چیز و همه کس. یه روز که تقریبا همه خواب بودند، من با دو تا دانش آموز، سپیده و عطیه داشتیم از طریق Bluetooth آهنگ و تصویر ردوبدل می کردیم. بعد از آن من یه شعر از حمید مصدق را که حفظ بودم (تو به من خندیدی ...) خواندم. لحن من و اینکه شعر را از حفظ خواندم تاثیر زیادی روی آنها گذاشت. تو این فاصله چند نفر دیگر هم بیدار شدند و آمدند پیش ما و با اشتیاق می پرسیدند: باز هم شعر دارید؟ من هم با ذوق کودکانه پرسیدم: دفترم را بیارم؟ چند شعر و مطلب دیگر هم خواندم که با اشتیاق و سکوت شان من را تشویق می کردند که ادامه بدم. بعضی ها می خواستند تا مطالب جذاب را به صورت SMS برای دوستانشان ارسال کنند. آنقدر بحث گرم و شیرین بود که دلم نمی خواست بحث را قطع کنم. اما کم کم به غروب آفتاب نزدیک می شدیم و باید برای دیدار دوست، اقامه نماز مغرب و عشاء به حرم می رفتیم. بچه ها قول گرفتند که شب بحث را دنبال کنیم. این روند تا پایان سفر حتی در قطار ادامه داشت.

موقع خداحافظی شماره تماس من را گرفتند و همچنان برایم SMS ارسال می کنند و من هم پاسخ های متناسب می فرستم. خدا را شکر می کنم که دوستان خوبی پیدا کرده ام. با این تجربه به خودم قول دادم که همواره بر اطلاعاتم اضافه کنم تا حرف های تازه و مفید برای گفتن داشته باشم.

تا بعد ...

+ نوشته شده توسط حیدرزاده در یکشنبه 22 بهمن1385 و ساعت 15:0 |

بسم الله الرحمن الرحیم

هست کلید در گنج حکیم

 

این بلاگفا به عنوان هدیه از طرف همسر خانم معلم برای خانم معلم راه اندازی شد.

با آرزوی توفیق برای خانم معلم و شما خوانندگان عزیز

گل

مورخه ۲۱/۱۰/۱۳۸۵

+ نوشته شده توسط حیدرزاده در پنجشنبه 21 دی1385 و ساعت 23:26 |